داستان کوتاه مانع

داستان کوتاه مانع

در زمانهای قدیم پادشاهی تخته سنگی راوسط جاده پررفت وآمدی قراردادتاعکس العمل مردم رابیبیندوخودش نیزدرپشت درختی مخفی شد.بیشترمردم ازکنارآن تخته سنگ بزرگ بی تفاوت عبور می کردند برخی نیز غرولند می کردندواز بی نظمی شهر شکایت می کردندوازپادشاه واطرافیانش که به فکر مردم نیستند انتقاد می کردندولی با همه اینها هیچ کس برای برداشتن آن تخته سنگ اقدامی نمی کرد.نزدیک غروب یک پیرمرد روستایی که بار میوه وسبزیجات داشت یه سنگ که رسید بارهای خود را زمین گذاشت وبا زحمت زیاد تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وآن رابه کنار جاده برد تا راه مردم باز شود پس از آن که برای برداشتن بارهای خود یرگشت کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده است کیسه را باز کرد. داخل آن پر ازسکه های طلب به همراه یک یادداشت بود. پادشاه درآن یادداشت نوشته بود هر سدومانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی باشد. 

/ 0 نظر / 32 بازدید