ادبیات دوره اول متوسطه(ارسطو-اهواز)
مطالب کمکی درآموزش کتاب های فارسی هفتم وهشتم ونهم 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

انشاها و تصویر نویسی های امروز کلاس هفتم یک

( تصویر یک چرخ خیاطی  قدیمی کنار پنجره ای رو به دریا که پارچه حریر آبی رنگی زیر آن است و به آبی دریا متصل شده . )

واحدی- هفتم یک – مدرسه انوری

مقدمه- می خواهم از مادری بگویم که قلبش دریای محبت است و نگاهش عشقی جاودان و تمام سختی های زندگی را به جان خریده است.

سالها بود که تنها در کلبه ای کنار دریا زندگی می کردو روزش را با دوختن نگاهش به دریا می گذراند . گاه گداری هم خیاطی می کرد . چرخ خیاطی اش تنها یار و همدم تنهایی اش بود.


حال چند سالی است که دیگر هیچ کس نمی آید تا پنجره های کلبه را رو به دریایی باز کند که حاصل اشک های غمگینانه ی پیرزن و نگاه منتظر و معشوقانه اوست.

تنها دیوار ها و پنجره های خانه شاهد لحظاتی بودند که پیرزن از درد دلتنگی نشسته و نگاهش را به امواج دریا دوخته و با پشت دسنش اشک هایش را پاک می کند . اشک هایی که سنگ را هم آب می کند.

مگر یک انسان چقدر طاقت سختی و انتظار را دارد . بالاخره روزی این سختی ها انسان را از پای در می آورد. باید از این دل شکسته ترسید و خجالت کشید.

هر چند ، او که تنهاترین است هوای بنده ی تنها و بی کسش را دارد.

نتیجه- قدر نگاه مهربان مادربزرگ ها و پدربزرگ ها را بدانیم چون زمانی فرا خواهد رسید که به جای قامت نورانی و مهربانشان و دوختن نگاه به چشمان سراسر مهرشان باید چشم به تابوتی بدوزی که حاصل سهل انگاری ها و بی توجهی های توست و آنگاه نخواهی توانست خودت را ببخشایی.

----------------------------------------------------------------------

 عابدین زاده – هفتم یک – مدرسه شهید انوری

مقدمه:  باز طلوعی دل انگیز و آسمان هم به رنگ دریا بود .صدای موج دریا همچون لالایی مادری مهربان

 نسیم مانند همیشه دستی بر سر و صورت گلهای باغچه کشید و آرام به راه افتاد

تنها چیزی که دیده می شد پنجره ای باز بود و دریایی خروشان و پیرزنی مهربان  با نگاهی عاشقانه.

بدنه:او لب پنجره کنار چرخ خیاطی اش آرام نشسته بود و با خود خاطرات گذشته اش را مرور می کرد . خاطراتی دلچسب از روزها و سالیانی دور. انگار دریا آمده بود لب پنجره و با پارچه آبی حریر یکی شده بود. صدای تلک تلک چرخ خیاطی و گاهی به هم خوردن در ها . صدای موج آبی دریا، چقدر گوش نواز بود. دلت می خواست دل تمام آدم ها هم مثل حریر و دریا یکی می شد و به هم دوخته .

فانوسی بر سقف کلبه می درخشد. گویا نور الهیست . نوری آرامش دهنده که کمی از غصه های این مادر فرزند مرده را بکاهد و مرهمی بر قلب مهربانش باشد.

او سال ها بود که در کلبه ای در کنار دریا زندگی می کرد. او پیرزنی تنها بود . تمام دیوار های خانه خاطرات گذشته چهل ساله اش را از حفظ بودند. بس که او با خودش حرف زده بود.

نتیجه: او نیمی از عمر خود را پای آن چرخ خیاطی گذاشته بود. تمام دکترها نام چشم هایش را،  آب مروارید گذاشته بودند.

دیگر مشتریی نداشت فکر کرد چه کند . نشست تا پارچه آبی حریر را  بر قامت دریا ، بدوزد دست به کار شد و هر چه می توانست دوخت و دوخت . لباس را با مروارید و صدف تزیین کرد. آنگاه  لباس دریایی را بر دامان دریا رها کرد . پارچه هایش به پایان رسید و جانش نیز هم.

----------------------------------------------------------------------

 اسماعیلی- هفتم یک

مقدمه: در صدایش با آنکه در اوج خستگی است اما شادابی و جوانی موج می زند. دست هایش پر از عطوفت و مهربانی و نگاهش پر از بغض. حرف های ناگفته دارد مادر.

او مادر من است مادر کسی که شادمانی اش شادمانی من و غم هایش غم من است.

1-      به یاد می آورم  شب بیداری هایش ، تاول دست هایش ، دل نگرانی هایش ، گریه های پنهانی اش ، قورمه سبزی های خوشمزه  و خوش عطرش و لباس های رنگینش که با نخ های خوش رنگ احساس بر قامتم دوخته است .

2-       هیچ گاه از یادم نخواهد رفت . چون همه دلیل و مدرک دوست داشتنهای بی نهایت اوست.

3-       صدای کار با چرخ خیاطی اش مرا از خواب بیدار می کرد قطره های اشک روی صورتم می غلتید و بغضم را که مثل تکه ای سنگ در گلویم بود پنهان می کردم و عهدی را که با خود بسته بودم به یاد می آوردم تا برای زخم کهنه دلم تسکین باشد.

نتیجه: آری مادرم زحماتت را جبران خواهم کرد . آبی رویاهایت را به واقعیت بدل خواهم نمود تا زخم های دلت را مرهمی باشم . دعایم کن مادرم.

---------------------------------------------------------------------

 جباری- هفتم یک 

مقدمه: مادر ، کسی که وسعت قلبش با دریا نیز قابل قیاس نیست.

مادر کسی که با فرشته های آسمانی هم نواست و دروازه آسمان به روی او باز است .

نشسته است و با نخ آبی احساسش کنار چرخ خیاطی قدیمی می دوزد و می دوزد . اما تنهاست . تنهای تنها. قلبش نیز همانند دریا پاک و بی آلایش است . صاف و بی غل و غش.

تا دیروقت خیاطی می کند . دیگر دست مادر و دسته چرخ خیاطی به هم عادت کرده اند. هر شب دست به دست هم می دهند تا چرخ روز گار بگذرانند.  تا دیر هنگام چراغ خانه روشن است و صبح هنوز چراغ آسمان روشن نشده مادر بیدار است و عاشقانه کار می کند.

نتیجه: دست هایش تو را از خاک تا افلاک می رساند و اگر قلبش بلرزد کاری می کند کارستان.

پس قدرش بدان و احساساتش درک نماو نگذار قطرات باران اشک بر دیده اش پا گذارد.

----------------------------------------------------------------------

 توکلی- هفتم 

مادرم همچون که دوزد یک لباس مهربانی     دل او هست مثل دریا آبی و هم آسمانی

   او لباسش مثل دریاست .

موج موج موج امواج در کنار صخره ای سخت       بند بند نخ چرخش مثل یک چین چین دامن   

 نقش می بندد به رسم آسمان مثل موجی آرام

که چه آسان طرح دریا چنین نقش ابریشم نهاده          مثل امواج پر خروش پر خروش

  چرخ او در فراز آسمانها    در کنار آن دریا     در پی یک موج آبی     در درون قلب امواج    

او نهاده نخ خود را                      انتهای آسمان مهربانی  

تا که دوزد کوک کوک موج دریا       در خروش دل امواج بلند 

تا بلندای هفت آسمان درخشان     تا که دریا نقش بندد  مثل آسمان آبی

در کنار آب پاکی پر خروش  

در کنار ساحل مهربانی   موج دریا چون نوازش نسیم بر سر ساحل دل نواز    

محبتش را بر صخره های  سخت کنار دریا هم می دهد و امواج پرخروش ساحل نیز احساسش کرده از خوشحالی به غلیان در می آیند.

----------------------------------------------------------------------

خاکشور- هفتم یک 

باز کن پنجره ها را درهارا . با دستان چروکیده و خشکیده ات ، با دستانی که یک عمر کار کرده و زحمت کشیده ای.

به یاد آن لحظه هایی که تا صبح بالای سرم نشسته و اشک ریخته ای .

این قلب خیلی کوچک من ، طاقت دیدن اشک هایت را ندارد. مادرم گریه نکن. فقط پنجره های چوبی کلبه  کوچکمان را باز کن . کلبه ای که لبریز از عشق و محبت توست.

به افق بنگر به آن جایی که وقتی داشتی  حریر آبی رنگ دریایی را می دوختی رنگ غروب گرفت و ارغوانی شدو آدینه روزم را رنگ متفاوتی بخشید. به جزیره رویاهایت بنگر که هر وقت نگاهش می کردی لبخند پر معنایی چهره ات را طراوت می بخشید.

ای ایزد مهربان ای شنونده راز و نیازهایم ! تویی که صدای گریه هایم را در شب تنهایی می شنوی و صدایم را به عرش می بری.مادرم را نگهدار باش تا تسکین تنهایی دلم باشد  و دعاهایش نگهدار من.

[ ۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ارسطو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بانظرات خودمارادربهترشدن وبلاگ یاری نمایید. باارسال نمونه سؤال ومطالب ارزنده وکمکی در تدریس ازطریق نظردادن وایمیل ما را یاری نمایید. masoodarastoozadeh@gmail.com
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed

اختصاصی --------------- آب وهوا