ادبیات دوره اول متوسطه(ارسطو-اهواز)
مطالب کمکی درآموزش کتاب های فارسی هفتم وهشتم ونهم 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

بررسی مثل ها در شعر حافظ  نمونه هایی می آوریم:

 

*- گیرم که فلک جامه دهد کو اندام

این مثل را زمانی به کار می برند که انسان کم استعدادی  به کاری بر گزیده می شود و اما  از اجرای درست آن کار نا توان می ماند.

 هرچه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 *- دستش به آلو نمی رسد، آلو ترش است ،

این مثل به گونهء کنایی بیانگر دست نرسی به آرزو است. این مثل  زمانی به کار برده می شود که کسی  چیزی را که می خواهد نمی تواند به دست آورد و یاهم کاری  را که میخواهد انجام دهد ؛ اما نمی واند. نهایتاً بیانگر کوتاه دستی است.

 پای ما لنگست و منزل چون بهشت

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

 *- روزی هر کس به دست خداست.

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی  مقدر است

 *- تیر که از کمان پرید دیگر بر نمی گردد.یا می گویند: تیر که از کمان جست، بر نمی گردد

 باز آی که باز آید عمر شدهء حافظ

هر چند که ناید باز تیری که بشد از دست

*- خوبی و بدی هر کس به خداوند معلوم است.

 نا امیدم مکن از سابقهء لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوبست که زشت

 *- هر کس جزای عمل خود را می بیند، یا می گویند که بز از پاچه خود آویزان است، گوسفند از پاچهء خود.

 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشت

 *- هر چه کشتی می دروی، یا می گویند: هرچه بکاری، همان بدروی

انسان نتیجهء اعمال  خود را دیدنیست. مردم می گویند: بد کردی بد می بینی ، نیک کردی نیک.

 در غزل دیگر می گوید:

  دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

کای نور چشم من به جز از کشته ندروی

باز هم در جای دیگری:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشتهء خود آمد و هنگام درو

درهمین ارتباط این بیت حافظ چنان در میان مردم رواج دارد که خود به یک مثل سایر بدل شده است.

 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد

*- هر گپ از خود جای دارد

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

 *- هر عمل عکس العمل دارد . مردم می گویند: درد گفتی درد می شنوی، جان گفتی جان می شنوی

تنم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

* کسی از بیگانه گله نمی کند، انسان از دوست خود گله می کند!

من از بیگانگان دیگر ننالم

که بامن هرچه کرد آن آشنا کرد

 *- دنیا به کس وفا ندارد یا می گویند که دنیا بی وفاست.

 دل منه بر دینی و اسباب او

زانکه از وی کس وفا داری ندید

*- دنیا به غمش نمی ارزد

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

 *- غریب( فقیر) هم دل دارد . یا می گویند غریب هم خدا دارد.

 پیر دردی کش ما کرچه ندارد زر و زور

خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد

*- هر کسی که بینی خود را سیاه ساخت آهنگر نمی شود

  هزار نکتهء باریکتر زمو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

 *- در دام که افتادی تپیدن مصلحت نیست.

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 *- گرم و سرد زمانه را ندیده است.

 کنایه از این است که هنوز تجربهء زنده گی را کم دارد. نیک و بد زمانه را تجربه نکرده است. به گونهء کنایی این مثل در مورد انسانها بی تجربه به کار برده می شود.

 

من همان به که ازو نیک  نگه دارم دل

که بدو نیک ندیدست و ندارد نگهش

 *- نه تخت به سلیمان مانده است،نه گنج به قارون

نه عمرخضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش

 *- سیاهی با شستن سپید نمی شود

 به آب زمزم کوثر سپید نتوان کرد

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

 * بالا تر از سیاهی رنگی نیست

 

از چرخ به هر گونه همی دار امید

وز گردش روزگار می لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سپید

 

*-خدا بی روز را روز ندهد و پای ترقیده را موزه

یا می گویند : خدا مزدور را درباری نسازد و کته را شکاری.

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یارب مباد آن که گدا معتبر شود

 

*- دل و زبانش یکی نیست

این مثل به گونه کنایی در مورد انسانهای دو روی و بد قول به کار برده می شود.

 

 خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند

ای من فدای آن کی دلش با زبان یکیست

 

*- دهنش بوی شیر می دهد

این مثل نیز به گونهء کنایی  در مورد انسان های بی تجریه که بخواهند بزرگان را اندرز کنند و یا در برابر بزرگان بیاستند به کار برده می شود.

 می چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش

گرچه در شیوه گری، هر مژه اش قتالیست

نمونهء دیگر

بوی شیر از لب همچون شکرش می آید

گرچه خون می چکد از شیوهء چشم سیهش

 

باز هم همین مفهوم

بوی شیر ازلب همچون شکرش می آید

گرچه خون می چکد از شیوهء چشم سیهش

 

*- روزی خور روزی می خورد و ابله غم یا می گویندکه هر کس روزی خود را می خورد.

 ما باده می خوریم و حریفان غم جهان

روزی به قدر همت هرکس میسر است

 *- گنج در ویرانه است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

پیوسته مرا کنج خرابات مقام است

 

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی درین منزل ویرانه نهادیم

 * یک تار مویش را به دنیا نمی دهم

 اگرچه دوست به چیزی نمی خرد ما را

به عالمی نفروشم مویی از سر دوست

*- ترس خدا و شرم مردم

زاهد دهدم پند ز روی تو زهی روی

هیچش زخدا شرم و ز روی تو حیا نیست

 

*- هر سخن از خود جای دارد

با خرابات نشینان زکرامات ملاف

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

 *- زیره به کرمان بردن یا می گویند دوغ به دولاخه بردن.

سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ

که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد

 

* نمک می خورد و نمکدان را می شکند.

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

که خورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 * جنگ  که کردی راه آشتی رابسته مکن!

رقیب آزار ها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحر خیزان سوی گردن نخواهد شد

 *- نیکی گم نمی شود.

بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

 *- بی اجل مرگ نیست.

مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وان کو نه این ترانه سراید خطا کند

*- سوار از دل پیاده چه خبر دارد!

تو  دستگیر شود ای خضر پی خجسته

پیاده می روم وهمرهان سوارانند

 

*- پشت هر سیاهی سپیدی است.

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت

این شام صبح گردد و این شب سحر شود

*

بگذرد این روزگار تلختر از زهر

بار دیگر روزگاری چون شکر آید

*

صبرو ظفر هردو دوستان قدیمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آید

 

*- بی زحمت راحت نیست.

 مکن زغصه شکایت که در طرق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

 

*- مرغ زیرک در دو دام گیر می ماند.

 

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

*

فریاد با زیرکی آن مرغ سخن سنج

چندان زدش راه و به دام خطر افتاد

 

*- حق نمک، پاس نمکِا می گویند:جایی که نمک خوردی، نمکدان مشکن

 ای دل ریش مرابا لب تو حق نمک

حق نگهدار که من می روم الله معک

 

 *- دنیا وفا ندارد

 زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای یار بر گزیده

 

*- قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

دریغا عیش شبگیری  که خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی  آ

 

*- کجا عاقل کند کاری که بار آرد پشیمانی

زاهد پشیمان را شوق باده خواهد سوخت

عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی

 

*- آتش که در گرفت تر و خشک می سوزد

 هم دود دلی عاقبتش راه بگیرد

زین آتش دلسوز که در خشک و تر افتاد

*- انسان به شر و خیر خود نمی فهمد ، یا می گویند شری بر خیزد که خیر ما در آن باشد

 

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

باشد که چو وابینی خیر تو در این باشد

 

کاربر کنایه ها و امثال در شعر حافظ ممکن گسترده تر از آن چه است که این جا آمده است.  نکته آخرین این که شمای از بیت ها و مصراع های حافظ به شبب زیبایی لفظی و معنای گسترده ء پند آمز وحکمت آموزی که دارد خود در میان مردم چنان زبان زد شده است که خود به مثل های سایر بدل شده اند.

نمونه هایی می آوریم:

در کار خیر حاجت هیج استخاره نیست

*
عاشقی شیوهء رندان بلا کش باشد

*- در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغیر کن قضا را

 *- دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست

*

 واعظان کاین جلوه بر محراب منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.

 

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند فارسی که به بنگاله می رود

*

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

*

 تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

*

*کلاه خوش بود؛ اما به درد سر نمی ارزد

 *- خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که درو غش باشد

*

طامات تا به چند و خرافات تا بکی

بدون تردید یک چنین شعر هایی حافظ دامنهء گسترده تری از این دارد که خود نیاز به باز نگری جدا گانه یی دارد.

 

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بانظرات خودمارادربهترشدن وبلاگ یاری نمایید. باارسال نمونه سؤال ومطالب ارزنده وکمکی در تدریس ازطریق نظردادن وایمیل ما را یاری نمایید. masoodarastoozadeh@gmail.com
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed

اختصاصی --------------- آب وهوا