ادبیات دوره اول متوسطه(ارسطو-اهواز)
مطالب کمکی درآموزش کتاب های فارسی هفتم وهشتم ونهم 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

درخت جادوییخیال باطل

مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد.

وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد.

مرد با تعجب روی تخت دراز کشید و با خودش گفت کاش یک جوان این جا بود و پاهای رنجور و آسیب دیده مـرا مالـش می داد. ناگهـان جـوانی ظاهـر شـد و آن چه که می خواسـت به بهتـرین نحـو بـرایش انجام داد.

مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم.

سپس میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید.

بعـد از طعام ، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟ و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید.

هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست. ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد. و ممکن است که با ازدیاد و هجوم این نوع افکار ، زخمی و خدشه دار شده و حتی از بین برود. این روش عملکرد ترس ها و نگرانی هاست.

[ ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ارسطو ]

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت :


بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

 پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

 پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد.


خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

 پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

 پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.


پیامبر کلیدی برایمان آورد .

اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

 من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

 امروز انگار اینجا بهشت است.

 خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش


می دانستی بهشت همان قلب توست.

 از:عرفان نظرآهاری

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ارسطو ]

ارتباط با خدا

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند.
ولی آنان را ببخش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,
ولی مهربان باش 

اگر موفق باشی دوستانی دروغین ودشمنانی حقیقی خواهی یافت,
ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند,
ولی شریف و درستکار باش

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,
ولی سازنده باش

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند,
ولی شادمان باش

نیکی های درونت را فراموش می کنند.
ولی نیکوکار باش  

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد
ودر نهایت می بینی

هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است

نه میان تو و مردم

 

[ ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ارسطو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بانظرات خودمارادربهترشدن وبلاگ یاری نمایید. باارسال نمونه سؤال ومطالب ارزنده وکمکی در تدریس ازطریق نظردادن وایمیل ما را یاری نمایید. masoodarastoozadeh@gmail.com
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed

اختصاصی --------------- آب وهوا